تبليغاتX
سراسر من
 
 
 

    این روز ها گرفته ای ! این روزها اخم آ لود شده ای ! این روزها  مه آلودی ! این روزها صورتت  برافروخته  است ، آ تشی

شده ای  دودی شده ای ! این روزها گرد بادی آسما نی درونت را پر کرده !

کاش می دانستم چرا ! کاش می توانستم بفهمم دلیلش چیست !؟

غرش می کنی ، می باری سنگ های یخی ات را بر سر مان فرود می آوری ولی هیچ کس نمی فهمد!

هیچکس نمی خواهد  حواسش را جمع کند که تو چه می گویی! اصلا  فکر کنم تو را به حساب نمی آورند، تو  را نمی بینند ، انگار نبوده ای هیچ وقت! انگار همه غفلت زده شده اند ! فقط گاه به گاه یک نفر صوتی برایت می زند، دستی برایت تکان میدهد ، و با سرعت می رود و تو نیز به پاس این توجه به پاس این مهربانی که با تو دارد برایش غرش میکنی و گاه به خاطر  فراق تو از او برایش می باری ، گاه که از دلتنگی لبریز می شوی سنگ ها ی یخی ات را بر سر ما فرود می ریزی!  به راستی که او از همه نسبت به تو مهربان تر است، زیرا که در هر یک ساعت چهار مرتبه از تو یاد می کند در واقع تو را همیشه به خاطر دارد وبرایت سوتی میزند یا دستی تکان می دهد! خوش به حالت که چقدر تو را دوست دارد ، چقدر با تو مهربان است کاش من جای تو بودم .

می دانید خانه مان کجاست نزدیک راه آهن است، اگر پیادهقصد رفتن به آنجا را کنید بیش از ده دقیقه طول نخواهد کشید که تنها دوست مهربانش  را می بینی ! ( ا گرچه  خا نه مان پایین شهر است ، اگر از نظر بعضی ها برای مسخره کردن خوب است ، اگر چه بیشتر مردمانش بی ... اند ، ولی من خیلی دوستش دارم چون تمامی حس وحالاتی را که باید به من بدهد را می دهد.)

بگذریم داشتم می گفتم ، او با همه مهربان است  هرکس در انجا باشد وقتی که از راه  رسد برایش سوت می زند  غریبه و آشتا نمی شناسد ولی به طور ویژ برای دوست یکی یک دانه اش  سوت می زند و دست تکان می دهد ! البته این را کسی متوجه نمی شود!

گفته بودم که خانه مان را دوست دارم  یک دلیلش به خاطر این است  که این دوست مهربان مرا هم جلب خود کرده ومن بیش از بیش دوستش دارم آخر هر گاه صدایش را می شنوم حسی را درونم بر می انگیزد که هیچ گاه قابل توصیف نیست!

 

همیشه موقع آمدن  سوتم می زند  آمدم ! آماده شو تا برویم ولی من هیچ گاه آمادگی ندارم، باید زودتر خبرم کند تا  آماده شوم .

او تنها موقع رفتن برایم دستی تکان می دهد  که من نیز به ناچار تنها برای او دستی تکان می دهم ، کاری بیش از این نمی توانم انجام دهم ! و او هر بار صدایم می زند  ولی من نمی توانم با او بروم  کاش می توانستم .

الان  که برایتان می نویسم  او می غرد و می غرد  او تنها شده است او ...  نمی دانم ! انگار خلایی  را درونش احساس می کند ! من بار ها شده است که با او صحبتی کرده با نگاهم با زبانم و خیلی دوستش دارم . ولی انگار دردش بیش از این ها ست ، زخمش عمیق تر از این حرف ها ست ! کاش التیام بخش برایش باشم !

کاش همان گونه  که او همه وقت مرا  آرام می کند و مرا همیشه  با خود می برد و از شگفتی ها یش آ گاهم میسازد من نیز بتوانم برایش کاری کنم  و التیام بخشش باشم .

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط سراسرمن  | 
ممنون از اینکه هنوز نیومده فهمیدید وبلاگ قشنگی دارم .( خیلی لطف دارید.)

مطالبی که می نویسم از مدت ها قبل بوده و گفتم شاید اینجا فرصت وجای مناسبی باشه برای اینکه مطالبم خونده بشه .

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سراسرمن  | 
به نام خداوند بخشند ه مهربان

 

در کویر خدا حضور دارد!

حضور خدا را در کویر بیش از پیش می توان احساس کرد. هر گاه به آسمان شبش به مهتاب آسمانش به ستارگان چشمک زنش به ابرهای سفید وبنفشش که در میان پرده ی مخملی لاجوردی سیاهش غلت می خورند ویکدیگر را درآغوش می گیرند آن که را باید ببینی می بینی! تنها کافیست چشم دلت را باز کنی،!

بازش کن ! تا درونت سر شار از آرامش ابدی گردد، تا بدانی چه کس هرشب هر ساعت هر ثانیه بالای سر توست وچگونه تورا حافظ و نگهبان است!

چشمانت رابگشا! لااقل تا آنجا که می توانی چشم سرت را بازکن، تا ذره ای از این همه عظمت و زیبایی، قدرت و شکوه وجلال ذره ای ببینی وبچشی که هرگز ازیاد نبری!

  نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط سراسرمن  | 
 

اینجا ایران است، اینجا خا نه ی دلیران است! اینجا خا نه ی کوروش، داریوش بود! اینجا خا نه ی رستم، سهراب

 

بود ! اینجا خانه ی سیاوش، آرش بود! اینجا مهد دین و فرهنگ بود، اینجا ایران است!

 

باور نمیکنی ایران کوروش ،داریوش ، ایران رستم و سهراب ، ایران هشت سال دفاع مقدس ، ایران سی ساله ی 

 

انقلاب ، ایران داغ دل دیده ایران خون دل خورده ! ایرنی که با فرهنگ تر از حال بود! شاید خیلی پیشرفته نبود 

 

ولی ایران بود!  آن جا ایران بود ، اینجا ایران نیست ! اینجا دیگر  ایران نیست!

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط سراسرمن  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM